پرواز با تیر و کمان کودکیامدر کوچه باغهای قدیمیو در انبوه درختان باران خوردهسینه گنجشکی را نشانه گرفته بودمکه دلبستهی تو شدمگنجشک بر شانهام نشستو منشکارچی ماهری شدماز آن پسهرگز به شکار پرندهای نرفتمهر وقت دلتنگمآواز میخوانمپرنده میآید، پرنده مینشیند، پرنده را میبویم، پرنده را میبوسم، پرنده را رها میکنمو چون شکار دیگری میشودکودکیام را میبینمکه از درد به خود میپیچد و میگریدهای پرواز چقدر تو را دوست دارم...
برچسب:
نویسنده: پرنیا فرهادی
تاريخ: شنبه
31 مرداد
1405 ساعت: 9:39